![]() |
![]() |
|
| شعر ، خبر ، موزیک |
|
سلام ، ممنونم از همه ی دوستان گلم بابت نظر ها
نمی دونم چرا این روزا اینقدر دلم گرفته
مهتاب با شب راه نیومد، خزوون که کوتاه نیومد چشمات که بارونی شدن ، ابرا که زندونی شُدن اونکه غم بُغضم و دید ، اون که به دادم نرسید رفت و توو خواب قصه مُرد ، حُرمت فریادمو بُرد حلقه ی آخر تگرگ ، کوچ تو بود و بغض بَد قصه ی عشقی که هنوز دلگیره و ترانه سوز رو آسمونا بنویس ، نای پریدن دیگه نیست توو چشمای قاصدکها ، شوق رسیدن دیگه نیست تو ای همیشه همسفر ، دوباره بچگی نکن با این شکسته بال و پَر ، دیگه غریبگی نکن هنوز هَراس کوچه ها ، تو رو به یادم میارن ستاره های شب زده ، بغض چشاتو کم دارن نزار گلهای باغچمون ، محکوم این خزوون بشن
کبوترای بی نشون مظلوم آسمون بشن حادثه ی هِق هِق من حِیفه که نا تموم بشه طلوع بی وقفه ی تو به دست من حروم بشه خورشید دِشنه خوردَمو ، تو سایه ها امون بده توو بُهت این ثانیه ها ، عشق و به من نشون بده...
یا علی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط یلدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مي دونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش
اين همه خواستن دستات پنهوني حتي نوازش مي دونم دوسم نداري واسه تو طلوع دردم مي گذري از من و مي ري اما باز من برمي گردم چاره اي جز اين ندارم آخه خون شدي تو رگ هام مي ميرم اگه نباشي بي تو من بد جوري تنهام |
| پیوندهای روزانه |
|
ورود آقایان ممنوع سیاه پوشان عاشق نم نم بارون چشام آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|